برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21
له شدم
اما هيچي نگفتم بازهم معذرت خواهي كردم.
مجبور بودم...
آدم براي ادامه مجبوره هرچيزي رو تحمل كنه
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21
دلم آشوبه...
چقدر دارم حرص و جوش ميزنم...
آخ خدا پودر شدم زير اين همه فشار و استرس...
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21
اما نميشه
دارم از استرس سكته ميكنم
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21
يكم آرومتر شدم.
از استرسم كم شد...
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:41
همه مسائل زندگيم رو گُه گرفته.
هركار كردم از اين نكبت خلاص كه نشدم هيچ، گه بيشتر وارد حلقم شد
انگار دارم تو يه باتلاق گه دست و پا ميزنم
خسته ام...
ريده ام...
بريده ام...
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:41
دلم ميخواد برم يهبسته قرصو بخورم كه راحت بميرم
امروز برا اينكه لج كردم و گفتم نميام عروسي يه جنگي به پا شد كه نگو
مامان خييييلي دوس داشت بره اما نرفت ديگه با اين گندي كه زدم
عذاب وجدان منو رها نميكنه
خدايا
راحتم كن
اگر جرئتشو داشتم همين الان خودمو ميكشتم و از اين عذاب وجدان راحت ميشدم
خدايالطفا...
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:41
همش تقصير من بود، من هرزه جاكش پفيوز لجباز
كاش لال ميشدي
پاهات قطع ميشد بري؟ ميمردي بري؟
خدا لعنتت كنه
تا روزي كه زنده ام تا اون لحظه اي كه نفس ميكشم ديشبو يادم نميره...
هركار مامان بگه ميكنم هرجا اونبگه ميرم
من گه بخورم حرفي بزم
بميرم الهي
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:41
دريغ از به ذره بهبود اوضاع
من از پريروز ميناليدم!!!! ديروز عن بارون تر از هميشه بود
گه ميباريد تو سرم...
اي ريدم تو اين زندگي كه من دارم
+ پنجشنبه با دوستام رفتم بيرون خيلي خوش گذشت خنديدمو خنديدم. از شدت خنده دلم درد گرفته بود، نفسمدرنميومد ديگه
كه البته همه اون خوشيا جبران شد! تـــِـــــر زده شد بهش...
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:41
خدا رو شكر اوضاع به حالت قبل برگشت
خيلي بد بود فاجعه
من ترسم از اين بود يه اتفاق بد و جبران ناپذير بيفته كه تا آخر عمر آتيشش خاموش نشه...
خدا به خير كرد...
+ خدا بلا رو از سر همه دور كنه. الهي آمين
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:41
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 19:05
داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم، میگفت ناراحت نباش بالاخره یه روزای خوبی هم میرسه که توش خوشحالی.
اما من یه فکر دیگه میکنم، من فک میکنم روزای خوبی که خوشحال بودم، اومده، گذشته و رفته؛ و دیگه قرار نیست هیچ وقت روز خوبی شروع بشه...
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 19:05
روزای تخمی
شبای تخمی
کارای تخمی
دست و پا زدنای الکی و بی نتیجه...
گه تو این زندگی
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 19:05
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 19:05
دوبارم زنگ زدم باز هم جواب نداد
چيكار كنم منِ بدبختِ فلك زده خاك تو سر؟!!!!
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 19:05
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07
اعصابم بهم ريخته
از نظر روحي شرايط خوبي ندارم...
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07
يه مقداري بهترم...
خودمو گول زدم، مثل هميشه. تا بالاخره قبول كردم.
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07
خب خيلي بده احساس اضافه بودن بكني...
الان دقيقاً من توي خونه همين احساسو ميكنم...
دلم ميخواد نبودم. خسته شدم.
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07
دوتا ژلوفن خوردم، هنوز خوب نشدم...
از شدت سردرد يه مقداري حالت تهوع دارم
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07
واقعاً سه سال گذشت؟!!!
حقيقتاً فكرشو نميكردم سه سال پيش خودشو كشته! من فك ميكردم پارسال بود
متعجبم از گذر زمان!!
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07
اعتقاد من اينه كه ازدواج نكردن خيييييلي بهتر از يه ازدواج ناخوشاينده.
اينكه فقط براي اينكه بگن فلاني هم ازدواج كرد...
بدترين اتفاق ممكنه...
بيشتر دخترا حتي وقتي ناراضي هستن تن به ازدواج ميدن...
دردناكه...
خيلي دردناك
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07
امروز عااااالي بود
خيلي عالي.
با دوستاي دوران راهنمايي رفتم بيرون.
كافي شاپو گذاشته بوديم رو سرمون اونقدر كه خنديديم و حرف زديم
تقريبا بعد از ده دوازده سال همديگه رو ديديم. خيلي صميمي و گرم بوديم باهم برخلاف چيزي كه انتظار داشتم...
يكي از بهترين روزاي عمرم بود. صميمي ترين دوست دوران دبستان راهنمايي و دبيرستانمم تازه از آلمان بود و كلي لذت برديم.
من كه خيييييلي خنديدم. به هممون خوش گذشت.
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07