خرید بک لینک

درباره سایت

تمام حرف های نگفته ام

امکانات وب

من چقدر تلاش کردم برای زندگیم، دست و پا زدم، توی خونه نشستم توی وقتی همه پی گشت و گذار بودن.اما چی شدم؟! یه کارشناس ارشد بیکار که نشسته توی خونه و عرضه هیچ کاری نداره... اون موقع که صبح ساعت پنج بیدار میشدم تا ساعت دوازده شب درس میخوندم برا کنکور، بقیه دنبال دوست پسر پیدا کردن بودن. وقتی دانشگاه قبول شدم و رفتم مشهد، نمیگم توی دانشگاه بچه درس خون بودم، نه، اصلاٌ، اما همون موقع همه باز هم دنبال ا

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21

تحقير شدم

له شدم

اما هيچي نگفتم بازهم معذرت خواهي كردم.

مجبور بودم...

آدم براي ادامه مجبوره هرچيزي رو تحمل كنه

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21

از استرس و دلشوره و نگراني خواب به چشمم نمياد

دلم آشوبه...

چقدر دارم حرص و جوش ميزنم...

آخ خدا پودر شدم زير اين همه فشار و استرس...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21

هي گوشي رو ميذارم كنار كه خوابم ببره

اما نميشه

دارم از استرس سكته ميكنم

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21

با آقاي مهندس صحبت كردم

يكم آرومتر شدم.

از استرسم كم شد...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21

درسته كه اونجور كه انتظار داشتم از زندگي پيشنرفت، اما دليل نميشه منم ادامه ندم بايد محكم قدم بردارم. بايد برم كلاس... فردا ميرم ثبت نام مطمئنم كه ميتونم...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21

چگوﻧﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻣﻦ ﭼﻄﻮﺭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ؟ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ ﺟﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ.ﻭ ﻋﻤﺮﻡ ﻣﺜﻞ ﺩﻋﺎﯼ ﯾﮑﺸﻨﺒﻪ ﯼ ﮐﻠﯿﺴﺎ، ﯾﮑﻨﻮﺍﺧﺖ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺳﭙﺮﯼﺷﺪ؟ﭼﻪ ﺭﺍﻫﻬﺎ ﺩﻭﺷﺎﺩﻭﺵ ﺁﻧﮑﺲ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ،ﻭ ﭼﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺩﻟﻢ ﻫﻮﺍﯼ ﺁﻧﮑﺲ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ.ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍﺯ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﮑﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﮑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻡ .ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ،ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﻧﺪﺍﺩﻩ،ﺁﻥ ﻧﮕﺎه هاﯼ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﻭ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺭﺍﮐ

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 14:21

دلم گرفته... يهو چشمم پر از اشك ميشه،سرمو بالا نميارم كه كسي نبينه، خودمو كنترل ميكنم و وقتي اوضاع به حالت عادي برگشت سرمو بالا ميارم... هوس پنجره اتاقمو كردم توي خوابگاه. تخت بالا بودم پنجره روبروم بود. پرده رو هميشه ميزدم كنار كه بتونم بيرونو ببينم اتاقمون صبحا نور خورشيدو نداشت و اذيت نميشديم به خاطر اينكه پرده كنار بود. وقتي روي تختم دراز ميكشيدم به راحتي بيرون ديده ميشد. ا

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:41

اعصابم ريده ماله...

همه مسائل زندگيم رو گُه گرفته.

هركار كردم از اين نكبت خلاص كه نشدم هيچ، گه بيشتر وارد حلقم شد

انگار دارم تو يه باتلاق گه دست و پا ميزنم

خسته ام...

ريده ام...

بريده ام...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:41

خدا منو بكشه

دلم ميخواد برم يهبسته قرصو بخورم كه راحت بميرم

امروز برا اينكه لج كردم و گفتم نميام عروسي يه جنگي به پا شد كه نگو

مامان خييييلي دوس داشت بره اما نرفت ديگه با اين گندي كه زدم

عذاب وجدان منو رها نميكنه

خدايا

راحتم كن

اگر جرئتشو داشتم همين الان خودمو ميكشتم و از اين عذاب وجدان راحت ميشدم

خدايالطفا...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:41

به خاطر هيچي خون بپا شد

همش تقصير من بود، من هرزه جاكش پفيوز لجباز

كاش لال ميشدي

پاهات قطع ميشد بري؟ ميمردي بري؟

خدا لعنتت كنه

تا روزي كه زنده ام تا اون لحظه اي كه نفس ميكشم ديشبو يادم نميره...

هركار مامان بگه ميكنم هرجا اونبگه ميرم

من گه بخورم حرفي بزم

بميرم الهي

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:41

روزاي تخمي همينجور دارن تخمي تر ميشن

دريغ از به ذره بهبود اوضاع

من از پريروز ميناليدم!!!! ديروز عن بارون تر از هميشه بود

گه ميباريد تو سرم...

اي ريدم تو اين زندگي كه من دارم

+ پنجشنبه با دوستام رفتم بيرون خيلي خوش گذشت خنديدمو خنديدم. از شدت خنده دلم درد گرفته بود، نفسمدرنميومد ديگه

كه البته همه اون خوشيا جبران شد! تـــِـــــر زده شد بهش...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:41

خدا رو شكر اوضاع به حالت قبل برگشت

خيلي بد بود فاجعه

من ترسم از اين بود يه اتفاق بد و جبران ناپذير بيفته كه تا آخر عمر آتيشش خاموش نشه...

خدا به خير كرد...

+ خدا بلا رو از سر همه دور كنه. الهي آمين

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:41

آیا چیزی مزخرف تر از زندگی هست؟! دلم خیلی شکسته. من هیچ وقت دوست ندارم با کسی رو به رو بشم. چون هرکسی منو ببینه شروع میکنه به سوال کردن. درست چی شد؟ کار میکنی یا نه؟ ازدواج کردی؟ نمیخوای کار کنی؟ حوصلت سر نمیره؟ به شما چه ربطی داره آخه؟ مشکلی داری با اینا؟ اگه تمامشون مرتفع بشه شما مشکلت حل میشه؟ بابا خفه شید دیگه سرتونو بکنید تو کون خودتون. خوبه منم تا بهت رسیدم سراغ دخترتو بگیرم؟ بگم دخترت بالاخ

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 19:05

هنوز زندگی به طرز مزخرفی ادامه داره...

داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم، میگفت ناراحت نباش بالاخره یه روزای خوبی هم میرسه که توش خوشحالی.

اما من یه فکر دیگه میکنم، من فک میکنم روزای خوبی که خوشحال بودم، اومده، گذشته و رفته؛ و دیگه قرار نیست هیچ وقت روز خوبی شروع بشه...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 19:05

حرفای تخمی

روزای تخمی

شبای تخمی

کارای تخمی

دست و پا زدنای الکی و بی نتیجه...

گه تو این زندگی

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 19:05

امروز رفتم حمام كه يكم آب بريزه رو سرم بلكه اين فكرا و نگرانيا رو با خودش بشوره ببرهبدتر شدم! خيلي عصباني بودم، راهي نداشتم كاري نميتونستم بكنم كه از عصابنيتم كم بشه. يه دسته از جلوي موهامو گرفتم خييييلي كوتاه كردم تا بالاي ابرو جيگرم خنك شد. زشت شدم اما وقتي خودمو تو آينه نگا ميكنم ميگم ارزششو داشت. بايد اين عصبانيت يه جوري فروكش ميكرد اصولا من گوشي رو پرت ميكنم رو زمين، اما ديگه اين گوشيمو نميشد

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 19:05

به اين مهندسِ پيام دادم جواب نداد

دوبارم زنگ زدم باز هم جواب نداد

چيكار كنم منِ بدبختِ فلك زده خاك تو سر؟!!!!

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 19:05

واي خدا چقد خوبه كشورم به من به عنوان يه زن خيلي ارزش و احترام ميذاره... هميشه به حق و حقوقم اهميت ميدهمثلا شوهر ميتونه بدون هيچ دليل زنشو طلاق بده اما زنش اگه بخواد طلاق بگيره بايد علت طلاقو ثابت كنه به دادگاه. نميتونه از بچش نگهداري كنه. اصلا بچه مال زن نيست!! مال مرده. توي همه استخداما نوشته فقط مرد. ارزش جون مرد دوبرابر زنه.... دختر مردمو ميكشن تازه بايد پول هم بدن به قاتل!!!! خيلي خنده داره!

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07

اعصابم بهم ريخته

از نظر روحي شرايط خوبي ندارم...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07

يه مقداري بهترم...

خودمو گول زدم، مثل هميشه. تا بالاخره قبول كردم.

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07

خب خيلي بده احساس اضافه بودن بكني...

الان دقيقاً من توي خونه همين احساسو ميكنم...

دلم ميخواد نبودم. خسته شدم.

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07

سرم از درد داره منفجر ميشه

دوتا ژلوفن خوردم، هنوز خوب نشدم...

از شدت سردرد يه مقداري حالت تهوع دارم

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07

رابين ويليامز سه ساله كه مرده؟؟؟؟؟!!!!!!

واقعاً سه سال گذشت؟!!!

حقيقتاً فكرشو نميكردم سه سال پيش خودشو كشته! من فك ميكردم پارسال بود

متعجبم از گذر زمان!!

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07

اعتقاد من اينه كه ازدواج نكردن خيييييلي بهتر از يه ازدواج ناخوشاينده.

اينكه فقط براي اينكه بگن فلاني هم ازدواج كرد...

بدترين اتفاق ممكنه...

بيشتر دخترا حتي وقتي ناراضي هستن تن به ازدواج ميدن...

دردناكه...

خيلي دردناك

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07

امروز عااااالي بود

خيلي عالي.

با دوستاي دوران راهنمايي رفتم بيرون.

كافي شاپو گذاشته بوديم رو سرمون اونقدر كه خنديديم و حرف زديم

تقريبا بعد از ده دوازده سال همديگه رو ديديم. خيلي صميمي و گرم بوديم باهم برخلاف چيزي كه انتظار داشتم...

يكي از بهترين روزاي عمرم بود. صميمي ترين دوست دوران دبستان راهنمايي و دبيرستانمم تازه از آلمان بود و كلي لذت برديم.

من كه خيييييلي خنديدم. به هممون خوش گذشت.

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07

وقتي به زندگي خودت نگاه ميكني و ميبيني به هيچي نرسيدي... وقتي كه شدي مثل پيرزناي دوره رضاشاه، بدون هيچ عرضه اي، بدون هيچ تخصص و هنري... ميتوني هدفي داشته باشي واسه ادامه! وقتي ميبيني دونه دونه آدماي اطرافت دارن يه ماري ميكنن واسه زندگيشون و فقط تو هستي كه نشستي بدون حركت، فلج... وقتي ميشنوي اون يكي تخصص قبول شده به خودت مياي كه چقد از زندگي عقبي. البته عقب نيستم. كلاً جا موندم از زندگي و پيشرفت. م

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07

لاكامو پاك كردم، حموم رفتم، تصميم گرفتم، اما نشد.دلم نماز خوندن ميخواد، دلم آرامش بعد از نماز مغربو ميخاد كه احساس سبك بودن به آدم دست ميده. هميشه بعد از نماز مغرب خيالم راحت ميشد كه همه كارامو امروز كردم و نمازامو خوندم. وقتي نماز مغرب تموم ميشد و جانمازو جمع ميكردم احساس ميكردم يه باري از دوشم برداشته شده... نزديك سه چهار سالي هست كه نماز نخوندم. البته يه مدت طولاني بود كه نماز و قرآن خوندنم ترك

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:07

صفحه بندی